حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

حمام پر درد سر

        جیییگر طلای من، عزیزم، دلبندم از موقعی که دنیا اومدی تا الان هر موقع میخوام ببرمت حمام بساطی داریم. از آب و آب بازی خوشت میاد ولی از شامپو که کف میکنه و سر شستن اصلا خوشت نمیاد       حتی همینجوری هم که دستاتو با مایع میشورم خوشت نمیاد و گریه میکنی.     هر وقت که میخوام مای بی بی تو عوض کنم دوست داری و میری تو دستشویی میام میشورمت ولی اگر آب از کمرت بالاتر بره جیغت در میاد. خلاصه نمیدونم باید چیکار کنم که دیگه از حمام کردن نترسی.     دوستان اگه راهکاری چیزی میدونید لطفا کمک کنید.     پنجشنبه بی...
30 مهر 1392

اسباب کشی

          دختر دلبندم...  بعد از دوسال و سه ماه مستاجری خونه ی آقای مقدم قرار شد که خونمون رو عوض کنیم. و ما روز دوشنبه پانزدهم مهر که تا همین روز هم قرارداد داشتیم   اسباب کشی کردیم و اثاثا رو به خونه ی جدید آوردیم. باباجون از اردکان اومده بود کمک ما و مامان جون به خاطر خاله و دایی که مدرسه دارند نیومده بود ولی آخر هفته اومد. خلاصه عزیزم کلی کار داشتیم و شما خیلی کمک حالمون بودی. قربونت برم وقتی وسایلو جمع میکردم میذاشتم توی کارتون تو میرفتی و از کارتون در میاوردی.   هر چی من جمع میکردم بی فایده بود. خیلی خوشحال بودی و هرکاری دلت میخوا...
27 مهر 1392

احساس مادرانه

        در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند و بسیار گفتیم و بسیار شنیدیم.... اما همه اینها نمیتونه بشه قد یه ثانیه بوییدن و یک لحظه لمس کردن موجودی فرشته که وجودش به وجودت بسته باشد..... میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگارتره.... مخصوصا وقتی طعم شیرینش حسابی به کام آدم نشسته باشه.... مثل تاثیر اولین نگاه دخملکم تو صورتم که عین جادو سحرم کرد.... هنوز هم باهر کار تازه اش اشک توی چشام جمع میشه شاید هم دل نازک تر شدم از اون روزا.... احساس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره، اما قابل اغماض هم نیست.... شاید در طول روز بارها و بارها از دست وروجکت خسته بشی ولی تحمل یک اخم ساده...
25 مهر 1392

فیتیله جمعه تعطیله

 دخمل مامانی چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه. روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون  اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم. بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی. آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی. وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظه...
10 مهر 1392

سالگرد ازدواج

  عزیزتر از جانم من در چشم تو کتاب زندگی را می خوانم و هر بار که مژه های تو به هم می خورد یک صفحه از این زندگی را برای من ورق می زند سالگرد یکی شدنمان مبارک     همسر مهربانم عاشقانه می پرستمت.   دختر ملوس و نازم من و بابایی اول مهر سال هشتاد و هشت با هم ازدواج کردیم   و حاصل ازدواجمون همچون دختر قشنگی و نازی مثل خودت شد.. امسال چهارمین سالگرد ازدواجمونه و به علت مریض من و بیشتر شما دوشب عقب انداختیم.     عزیزم آهنگ صدایت زیباترین آهنگ زندگیم نفس هایت تنها بهانه ی نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم هست ...
10 مهر 1392

بازم مریض شدی

  عشق و علاقه و احساس قشنگترین چیزیه که خدا آفریده. حس غیر قابل توصیفی هست وقتی دخترت با اون دستای کوچیک و نازش بغلت میکنه و با اون لبهای کوچولوش یه بوست میکنه تمام وجودت سرشار از عشق میشه.   نفسم شنبه سی ام شهریور از صبح هر ده دقیقه یه بار استفراغ میکردی هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی گریه میکردی. من طاقت گریه هاتو و اذیت شدنتو نداشتم زود به بابایی زنگ زدم و بابا اومد خونه. از بعدازظهر اسهال هم گرفتی و کم کم داشتی تب میکردی و اصلا هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی تشنت میشد. قربون اون زبون شیرینت بشم وقتی آب میخواستی میگفتی با... به آب میگی با.... یکشنبه صبح با بابایی بردیمت دکتر دانشمند. تو همین یک...
9 مهر 1392

خرید النگو

عشق مامان و بابا   روز شنبه بیست و سوم شهریور با بابایی رفتیم پاساژ ملت تا برای دختر گلمون النگو بخریم. از پارسال که تولد برات گرفتم بعضی ها بهت پول کادو دادن و من از همون روز به فکر بودم و پولاتو برات نگه داشتم و هر موقع یه پولی دستم میومد میذاشتم روی پولای شما. با کل عیدی های نوروز خودم و خودت و پولی که باباجون به مناسبت روز دختر به من داده بود پول شما شده بود ششصد و پنجاه تومن. تو پاساژ با بابایی مونده بودیم چی بخریم چون پولمون کم بود و منم اصرار داشتم یه النگو محکم بگیریم که زود خراب نشده. خلاصه یه النگو انتخاب کردیم یک میلیون و چهل قیمتش بود. بابایی هم نمیتونست پول روی پولت بزاره. مجبور...
25 شهريور 1392

روز دختر

جییییییگر طلا   اول از اومدنمون به قم بگم بعدش برم سر اصل مطلب. روز جمعه هشتم شهریور خونه نناجی رو تخلیه کردیم. دم ظهر خاله طاهره اومد گفت  ما به خاطر شما ناهار میاییم اینجا میخوریم. ما هم شدیم مهمون اونا. البته دایی اینا هم اومدن. ناهار جوجه خوردیم و بعداز ظهر رفتیم خونه مامان جون کارامون که تموم شد حرکت کردیم به سمت قم. یک ساعتی راه نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به سروصدا کردن و دنده از کار افتاد خلاصه بگم که گیربکس ماشین سوخت و زنگ زدیم باباجون از اردکان اومد ماشینمون رو بکسل کرد و برگشتیم اردکان..   یه هفته معطل این تعمیرکار و اون تعمیرکار بودیم و آخرش هم چون بابایی بخاطر شروع شدن کلاساش...
20 شهريور 1392